سيامک

 سيامک

درآغاز مردم از فرهنگ و تمدن بهره اي نداشتند و پراکنده مي زيستند. نخستين کسي که برمردم سرور شد و آئين پادشاهي آورد کيومرث بود. نخستين روز بهار که آغاز جوان شدن گيتي بود برتخت نشست. درآن روزگار زندگي ساده و بي پيرايه بود. مردم جامه را نمي شناختند و خورش هاي گوناگون را نمي دانستند. کيومرث درکوه خانه داشت و خود و کسانش پوست پلنگ برتن مي کردند. اما کيومرث فرّ ايزدي و نيروي بسيار داشت و مردمان و جانوران همه فرمانبردار او بودند و او راهنما و آموزنده مردم بود.

مايه شادي و خوشدلي کيومرث فرزندي بود خوبروي و هنرمند و نامجو بنام سيامک. کيومرث به مهر اين فرزند سخت پاي بند بود و بيم جدائيش او را نگران مي کرد. روزگاري گذشت و سيامک باليد و بزرگ شد و شهرياري کيومرث به وي نيرو گرفت.

ستيز اهريمن

همه دوستدار سيامک بودند جز يک تن و آن اهريمن بدانديش بود که با اين جهان و مردم آن دشمني داشت و با خوبي هاي عالم ستيزه مي کرد. اما از ترس بدخواهي خود را آشکار نمي ساخت. از جواني و فروزندگي و شکوه سيامک رشگ براهريمن چيره شد و در انديشه آزار افتاد. اهريمن بچه اي بدخواه و بي باک چون گرگ داشت. سپاهي براي وي فراهم کرد و او را به نيرنگ بنام هواخواه و دوستدار نزد کيومرث فرستاد. رشگ در دل ديوزاده مي جوشيد و جهان از نيکبختي سيامک پيش چشمش سياه بود. زبان به بدگوئي گشاد و انديشه خود را با اين و آن در ميان گذاشت. اما کيومرث آگاه نبود و نمي دانست چنين بدخواهي بر درگاه خود دارد.

سروش که پيک هرمزد، خداي بزرگ، بود برکيومرث ظاهر شد و دشمني فرزند اهريمن و قصدي را که به جان سيامک داشت برکيومرث آشکار کرد.

چون سيامک از بدانديشي ديو پليد آگاه شد برآشفت و سپاه را گرد آورد و پوست پلنگ را جوشن خود کرد و به نبرد ديوزاده رفت. هنگامي که دو سپاه در برابر يکديگر ايستادند سيامک که دلير و آزاده بود خواستار جنگ تن بتن شد. پس برهنه گرديد و با ديوزاده درآويخت. ديوزاده نيرنگ زد و وارونه چنگ انداخت و به قامت سيامک شکست آورد:

فگند آن تن شاه بچه بخاک
بچنگال کردش جگرگاه چاک
 
سيامک بدست چنان زشت ديو
تبه گشت وماندانجمن بي خديو
چون به کيومرث خبر رسيد که سيامک بدست ديوزاده کشته گرديد گيتي از غم بر او تيره شد.

از تخت فرود آمد و زاري سر داد. از سپاه خروش برآمد و دد و دام و مرغان همه گرد آمدند و زار و گريان بسوي کوه رفتند. يکسال مردم در کوه به سوگواري نشستند، تا آنکه سروش » خجسته از کردگار پيام آورد که کيومرث، بيش ازين مخروش و بخود بازآ. هنگام آنست که سپاه فراهم کني و گرد از آن ديو بدخواه برآوري و روي زمين را از آن ناپاک پاک کني. کيومرث سر بسوي آسمان کرد و خداوند را آفرين خواند و اشک از مژگان پاک کرد. آنگاه به کين سيامک کمر بست.

کين خواهي هوشنگ

سيامک فرزندي با فرهنگ به نام هوشنگ داشت که يادگار پدر بود و کيومرث او را بسيار گرامي مي داشت. چون هنگام کين خواهي رسيد کيومرث هوشنگ را پيش خود خواند و او را » از آنچه گذشته بود و ستمي که بر سيامک رفته بود آگاه کرد و گفت من اکنون سپاهي گران فراهم مي کنم و به کين خواهي فرزندم سيامک کمر مي بندم. اما بايد که تو پيشرو سپاه «. باشي، چه تو جواني و من سالخورده ام. سالار سپاه تو باش.  آنگاه سپاهي گران فراهم کرد. همه دد و دام از شير و ببر و پلنگ وگرگ و هم چنين مرغان و پريان درين کين خواهي به سپاه وي پيوستند. اهريمن نيز با سپاه خود در رسيد. ديوزاده بيمناک و هراسنده خاک در آسمان مي پراگند و مي آمد. دو سپاه بهم در افتادند. دد و دام نيرو کردند و ديوان اهريمني را به ستوه آوردند. آنگاه هوشنگ دلير چون شير چنگ انداخت و جهان را بر فرزند اهريمن تار کرد و تنش را به بند کشيد و سر از تنش جدا ساخت و پيکر او را خوار بر زمين انداخت.
چون کين سيامک گرفته شد روزگار کيومرث هم بسر آمد و پس از سي سال پادشاهي درگذشت.

سیامک در اوستا

در نسک گمگشته چهرداد از سیامک سخن رفته بود. خلاصهٔ این نسک در دینکرت آمده‌ است.

سیامک در منابع پهلوی

در متنهای پهلوی بر خلاف شاهنامه سیامک فرزند کیومرث نیست بلکه فرزند مشی و مشیانه است.(گاهی نیز نسل دوم مشی و مشیانه‌است). اصولا چون در منابع پهلوی کیومرث نخستین انسان است و هوشنگ نخستین شاه و از آنجا که شاهی مستلزم وجود رعایا و فرمانبرداران است میان کیومرث و هوشنگ چندین نسل فاصله است. یکی از حلقه‌های این زنجیر (کیومرث تا هوشنگ) سیامک است.

سیامک در شاهنامه

در شاهنامه سیامک فرزند کیومرث است که در زمان حیات کیومرث در نبردی با دیوان کشته می‌شود. پس از کیومرث، هوشنگ فرزند سیامک به شاهی می‌رسد. پس از مرگ سیامک، کیومرث و هوشنگ به خونخواهی مرگ او به نبرد دیو می‌روند، او را گرفتار می‌کنند و می‌کشند.

سیامک دیگری هم در شاهنامه وجود دارد که از پهلوانان توران است و تنها در داستان دوازده‌ رخ به او اشاره شده است. او در نبردی تن‌به‌تن با گرازه پهلوان ایرانی کشته می‌شود. گرازه او را چنان سخت بر زمین می‌زند که استخوانش شکسته و جان می‌سپارد.

سیامک در منابع اسلامی

در اکثر منابع اسلامی نیز میان کیومرث و هوشنگ چندین نسل فاصله است و سیامک جایی در میان این دو.

سیامک نیز همچون کیومرث در داستان‌های ایرانی پس از اسلام جایگاه بلندی نیافت.

ضحاک ماردوش

ضحاک ماردوش

ناسپاسي جمشيد

ساليان دراز از پادشاهي جمشيد گذشت. دد و دام و ديو و آدمي در فرمان او بودند و روز به روز برشکوه و نيروي او افزوده مي شد، تا آنجا که غرور در دل جمشيد راه يافت و راه ناسپاسي پيش گرفت. 

يکايک بتخت مهي بنگريد

بگيتي‌جزازخويشتن‌کس نديد

مني‌کردآن شاه يزدان شناس

‌زيزدان بپيچيدوشدناسپاس 

سالخوردگان وگرانمايگان لشکر و موبدان را پيش خواند و بسيار سخن گفت که «هنرهاي جهان را من پديد آوردم، گيتي را بخوبي من آراستم، مرگ و بيماري را من برانداختم. جز من در جهان سرور و پادشاهي نيست. خور و خواب و پوشش و کام و آرام مردمان از من است و مرگ و زندگي همگان بدست من . اگر چنين است پس مرا بايد جهان آفرين خواند. آنکه اين را باور ندارد و نپذيرد پيرو اهريمن است.»

بزرگان و موبدان همه سر به پيش افگندند. کسي ياراي چون و چرا نداشت، که جمشيد پادشاهي زورمند وتوانا بود وفرّه ايزدي پشتيبان او. اما 

چو اين گفته شد فرّيزدان از وي

گسست‌وجهان شد پُرازگفتگوي 

چون فرّه ايزدي از جمشيد گسست در کارش شکست افتاد و بزرگان و نامداران درگاه ازو روي برگرداندند و پراکنده شدند. بيست و سه سال گذشت و هر روز نيرو و شکوه جمشيد کمتر مي شد. هرچند بدرگاه کردگار پوزش مي خواست کارگر نمي شد و بخت برگشتگي و هراسش فزوني مي گرفت، تا آنکه ضحاک تازي پديدار شد.

داستان ضحّاک با پدرش

ضحّاک فرزند اميري نيک سرشت و دادگر به نام «مرداس» بود. اهريمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاري نداشت کمر به گمراه کردن صحاک جوان بست. به اين مقصود خود را بصورت مردي نيکخواه و آراسته درآورد و پيش ضحام رفت و سر در گوش او گذاشت و سخن هاي نغز و فريبنده گفت. ضحاک فريفته او شد.

آنگاه اهريمن گفت «اي ضحاک، مي خواهم رازي با تو در ميان بگذارم. اما بايد سوگند بخوري که اين راز را با کشي نگوئي.» ضحاک سوگند خورد.

اهريمن وقتي مطمئن شد گفت «چرا بايد تا چون تو جواني هست پدر پيرت پادشاه باشد؟ چرا سستي مي کني؟ پدرت را از ميان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.»

ضحّاک که جواني تهي مغز بود دلش از راه بدر رفت و در کشتن پدر با اهريمن يار شد. اما نمي دانست چگونه پد را نابود کند. اهريمن گفت «غم مخور، چاره اين کار با من است.»

مرداش باغي دلکش داشت. هر روز بامداد برميخاست و پيش از دميدن آفتاب درآن باغ عبادت مي کرد. اهريمن بر سر راه او در باغ چاهي کند و رويآنرا با شاخ و برگ پوشانيد. روز ديگر مرداس نگون بخت که براي عبادت مي رفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاک نا سپاس برتخت شاهي نشست.

فريب اهريمن

چون ضحّاک پادشاه شد اهريمن خود را بصورت جواني خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت «من مردي هنرمندم و هنرم ساختن خورش ها و غذاهاي شاهانه است.»

ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذار کرد. اهريمن سفره بسيار رنگيني با خورش هاي گوناگون و گوارا از پرندگان و چارپايان آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز ديگر سفره رنگين تري فراهم کرد و هم‌چنين هر روز غذاي بهتري مي ساخت.

روز چهارم ضحاک شکم‌پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت «هرچه آرزو داري از من بخواه.» اهريمن که جوياي اين فرصت بود گفت «شاها، دل من از مهر تو لبريز است و جز شادي تو چيزي نمي خواهم. تنها يک آرزو دارم و آن اينکه اجازه دهي دو کتف ترا از راه بندگي ببوسم.» ضحّاک اجازه داد. اهريمن لب بر دو کتف شاه گذاشت و ناگاه از روي زمين ناپديد شد. 

روئيدن مار بردوش ضحّاک

برجاي لبان اهريمن بر دو کتف ضحاک دو مار سياه روئيد. مارها را از بن بريدند. اما بجاي آنها بي درنگ دو مار ديگر روئيد. ضحاک پريشان شد و در پي چاره افتاد. پزشگان هرچه کوشيدند سودمند نشد.

وقتي همه پزشگان درماندند اهريمن خود را بصورت پزشگي ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت «بريدن ماران سودي ندارد. داروي اين درد مغز سر انسانست. براي آنکه ماران آرام باشند و گزندي نرسانند چاره آنست که هر روز دوتن را بکشند و از مغز سر آنها براي ماران خورش بسازند. شايد از اين راه ماران سرانجام بميرند.»

اهريمن که با آدميان و آسودگي آنان دشمن بود مي خواست از اين راه همه مردم را به کُشتن دهد و نسل آدميان را براندازد.

گرفتار شدن جمشيد

درهمين روزگار بود که جمشيد را غرور گرفت و فرّه ايزدي از او دور شد. ضحّاک فرصت را غنيمت دانست و به ايران تاخت. بسياري از ايرانيان که در جستجوي پادشاهي نو بودند به او روي آوردند و بي خبر از جور و ستمگري ضحاک او را برخود پادشاه کردند.

ضحّاک سپاهي فراوان آماده کرد و به دستگيري جمشيد فرستاد. جمشيد تا صد سال خود را از ديده ها نهان مي داشت. اما سرانجام در کنار درياي چين بدام افتاد. ضحّاک فرمان داد تا او را با ارّه بدو نيم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را صاحب شد. جمشيد سراسر هفتصد سال زيست و هرچند به فرّ و شکوه او پادشاهي نبود سرانجام به تيره بختي از جهان رفت.

جمشيد دو دختر خوبرو داشت: يکي «شهرنواز» و ديگري «ارنواز». اين دو نيز در دست ضحّاک ستمگر اسير شدند و از ترس به فرمان او درآمدند. ضحاک هر دو را به کاخ خود برد و آنان را با دو تن به پرستاري ماران گماشت.

گماشتگان ضحّاک هر روز دو تن را به ستم مي گرفتند و به آشپزخانه شاهي مي آوردند تا مغزشان را طعمه ماران کنند. اما شهرنواز و ارنواز و آن دو تن که نيکدل بودند و تاب اين ستمگري را نداشتند هر روز يکي از آنان را آزاد مي کردند و روانه کوه و دشت مي نمودند و بجاي مغز او از مغز سرگوسفند خورش مي ساختند. 

خواب ديدن ضحّاک ‌

ضحاک ساليان دراز به ظلم و بيداد پادشاهي کرد و گروه بسياري از مردم بيگناه را براي خوراک ماران به کُشتن داد. کينه او در دل ها نشست و خشم مردم بالا گرفت. يک شب که ضحاک در کاخ شاخي خفته بود در خواب ديد که ناگهان سه مرد جنگي پيدا شدند و بسوي او روي آوردند. از آن ميان آنکه کوچکتر بود و پهلواني دلاور بود بر وي تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آنگاه دست و پاي او را با بند چرمي بست و کشان کشان بطرف کوه دماوند کشيد. در حالي که گروه بسياري از مردم در پي او روان بودند.

ضحاک به خود پيچيد و آشفته از خواب بيدار شد و چنان فريادي برآورد که ستون هاي کاخ به لرزه افتاد. ارنواز دختر جمشيد که در کنار او بود حيرت کرد و سبب اين آشفتگي را جويا شد. چون دانست ضحاک چنين خوابي ديده است گفت بايد خردمندان و دانشوران را از هرگوشه اي بخواني و از آنها بخواهي تا خواب ترا تعبير کنند.

ضحاک چنين کرد و خردمندان و خواب گزاران را به بارگاه خواست و خواب خود را بازگفت. همه خاموش ماندند جز يک تن که بي باک تر بود. وي گفت «شاها، تعبير خواب تو اينست که روزگارت به آخر رسيده و ديگري بجاي تو بر تخت شاهي خواهد نشست. «فريدون» نامي در جستجوي تاج و تخت شاهي برميآيد و ترا با گرز گران از پاي در مي آورد و در بند مي کشد.»

از شنيدن اين سخنان ضحاک مدهوش شد. چون بخود آمد در فکر چاره افتاد. انديشيد که دشمن او فريدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجويند و فريدون را بيابند و بدست او بسپارند. ديگر خواب و آرام نداشت. 

زادن فريدون

از ايرانيان آزاده مردي بود به نام «آتبين» که نژادش به شاهان قديم ايران و طهمورث ديوبند مي رسيد. زن وي «فرانک» نام داشت. از اين دو فرزندي نيک چهره و خجسته زاده شد. او را فريدون نام نهادند. فريدون چون خورشيد تابنده بود و فرّ و شکوه جمشيدي داشت.

آتبين برجان خود ترسان بود و از بيم ضحاک گريزان. سرانجام روزي گماشتگان ضحاک که براي مارهاي کتف وي در پي طعمه مي گشتند به آتبين برخوردند. او را به بند کشيدند و به جلاد سپردند.

فرانک، مادر فريدون، بي شوهر ماند و وقتي دانست ضحاک درخواب ديده که شکستش بدست فريدون است بيمناک شد. فريدون را که کودکي خردسال بود برداشت و به چمن زاري برد که چراگاه گاوي نامور بنام «برمايه» بود. از نگهبان مرغزار به زاري درخواست که فريدون را چون فرزند خود بپذيرد و به شير برمايه بپرورد تا از ستم ضحاک در امان باشد. 

خبر يافتن ضحّاک

نگهبان مرغزار پذيرفت و سه سال فريدن را نزد خود نگاه داشت و به شير گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو برنداشت و سرانجام دانست که فريدون را برمايه در مرغزار مي پرورد. گماشتگان خود را به دستگيري فريدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان به مرغزار آمد و فريدون را برداشت و از بيم ضحاک رو به صحرا گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد.

در البرز کوه فرانک فريدون را به پارسائي که درآنجا خانه داشت و از کار دنيا فارغ بود سپرد و گفت «اي نيکمرد، پدر اين کودک قرباني ماران ضحاک شد. اما فريدون روزي سرور و پيشواي مردمان خواهد شد و کين کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فريدون را چون پدر باش و او راچون فرزند خود بپرور.» 

آگاه شدن فريدون از نسب خود

مرد پارسا پذيرفت و به پرورش فريدون کمر بست. سالي چند گذشت و فريدون بزرگ شد. جواني بلند بالا و زورمند و دلاور شد. اما نمي دانست فرزند کيست. چون شانزده ساله شد از کوه به دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگويد پدرش کيست و از کدام نژاد است.

آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت «اي فرزند دلير، پدر تو آزاد مردي از ايرانيان بود. نژاد کياني داشت و نسبش پشت به پشت به طهمورث ديوبند پادشاه نامدار مي رسيد. مردي خردمند و نيک سرشت و بي آزار بود. ضحاک ستمگر او را بدست جلادان سپرد تا از مغزش براي ماران غذا ساختند. من بي شوهر شدم و تو بي پدر ماندي. آنگاه ضحاک خوابي ديد و اختر شناسان و خواب گزاران تعبير کردند که فريدون نامي از ايرانيان به جنگ وي برخواهد خاست و او را به گرز گران خواهد کوفت. ضحاک در جستجوي تو افتاد. من از بيم ترا به نگهبان مرغزاري سپردم تا به شير گاو گرانمايه اي که داشت بپرورد. به ضحاک خبر بردند. ضحاک گاو بي زبان را کشت و خانه ما را ويران کرد. ناچار از خانمان بريدم و ترا از ترس ماردوش ستمگر به البرزکوه پناه دادم.» 

خشم فريدون

فريدون چون داستان را شنيد خونش به جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کين در درونش شعله زد. رو به مادر کرد وگفت «مادر، حال که اين ضحاک ستمگر روز ما را تباه کرده و اين همه از ايرانيان را به خون کشيده من نيز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست به شمشير خواهم برد و کاخ و ايوان او را با خاک يکسان خواهم کرد.»

فرانک گفت «فرزند دلاورم، اين شرط دانائي نيست. تو نمي تواني با جهاني درافتي. ضحاک ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگي آماده کارزار به خدمتش مي‌آيند. جواني مکن و روي از پند مادر مپيچ و تا راه و چاره کار را نيافته‌اي دست به شمشيرمبر.» 

بيم ضحّاک

از آن سوي ضحاک از انديشه فريدون پيوسته نگران و ترسان بود و گاه بگاه از وحشت نام فريدون را بر زبان مي راند. مي دانست که فريدون زنده است و به خون او تشنه.

روزي ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود برتخت عاج نشست و تاج فيروزه برسر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را حاضر کردند. آنگاه روي به آنان کرد و گفت «شما آگاهيد که من دشمني بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلير و نامجوست و در پي برانداختن تاج و تخت من است. جانم از انديشه اين دشمن هميشه در بيم است. بايد چاره اي جست: بايد گواهي نوشت که من پادشاهي دادگر و بخشنده ام و جز راستي و نيکي نورزيده ام تا دشمن بدخواه بهانه کين جوئي نداشته باشد بايد همه بزرگان و نامداران اين نامه را گواهي کنند»

ضحاک ستمگر و تندخو بود. از ترس خشمش همه جرأت خود را باختند و بر دادگري و نيکي و بخشندگي ضحاک ستمگر گواهي نوشتند.

 

ضحاك پزشكان زيادي را براي كمك گرفتن به دربار خود دعوت كرد ولي همه آنها از كمك به او عاجز بودند .
روزي از همين روزها اهريمن كه خود را به شكل پزشك ماهري در آورده بود به نزد پادشاه آمد به او گفت : مارها در اثر خوردن مغز انسان روز به روز ضعيفتر مي شوند پادشاه تصميم گرفت براي نجات خود از دست مارها هر روز حكم اعدام دو نفر را بدهد و از مغزهاي آنها براي نجات خود استفاده كند .
روزها گذشت و پادشاه هر روز دو انسان بيگناه را فداي
خودخواهي خودش مي كرد تا اين كه يك روز خدمه هايي كه مسوول تهيه غذا از مغر انسان براي مارها بودند تصميم گرفتند از مغز حيوانات استفاده كنند و زندانيان محكوم به اعدام را فراري بدهند.
سالها گذشت تا اين كه فريدون قهرماني كه پدرش نيز بدست ضحاك به قتل رسيده بود بر عليه او قيام كرد و او را شكست داد و مردم بينوا را نجات بخشيد و اينچنين بود كه اهريمن نااميد و غمگين شد .
ضحاك مار دوش در غاري واقع در كوه دماوند زنداني شد و ديگر هيچ مغزي نبود تا خوراك مارها شود و به اين ترتيب خودش هم گرفتار شد ، اهريمن كه خودش ضحاك را گمراه كرده بود لحظه به لظحه با خنده هاي شيطاني اش او را آزار ميداد ولي هرگز نتوانست فريدون شاه را گمراه نمايد چون او از نيروي عقل خودش استفاده مي كرد .
از اين داستان نتيجه مي گيريم كه
۱- هرگز براي رسيدن به پول ، مقام يا موفقيت باعث آزار ديگران نشويم و مانند ضحاك كه براي رسيدن به مقام راضي به مرگ پدرش شد فقط به فكر امروز نباشيم .
۲- براي نجات خودمان حق نداريم زندگي ديگران را در معرض خطر قرار دهيم .
۳- هر كاري كه انجام مي دهيم علاوه بر آن كه سزايش را در جهان آخرت خواهيم داد در اين دنيا هم مكافات عمل خود را پس مي دهيم

دادخواهي کاوه:
در همين هنگام خروش و فريادي در بارگاه برخاست و مردي پريشان و دادخواه دست بر سر زنان پيش آمد و بي پروا فرياد برآورد که اي شاه ستمگر، من کاوه ام، کاوه آهنگرم. عدل و داد تو کو؟ بخشندگي و رعيت نوازيت کجاست؟ اگر تو ستمگر نيستي چرا فرزندان مرا به خون مي کشي؟ من هجده فرزند داشتم. همه را جز يک تن، گماشتگان تو به بند کشيدند و به جّلاد سپردند. بدانديشي و ستمگري را اندازه ايست. بتو چه بدي کردم که برجان فرزندانم نبخشيدي؟ من آهنگري تهيدست و بي آزارم، چرا بايد از ستم تو چنين آتش بر سرم بريزد؟ چه عذر داري؟ چرا بايد هفده فرزند من قرباني ماران تو شوند؟ چرا دست از يگانه فرزندي که براي من مانده است برنمي داري؟ چرا بايد اين تنها جگرگوشه من، عصاي پيري من، يگانه يادگار هفده فرزند من نيز فداي چون تو اژدهائي شود؟

ضحاک از اين سخنان بي پروا به شگفت آمد و بيمش افزون شد. تدبيري انديشيد و چهره مهربان بخود گرفت و از کاوه دلجوئي کرد و فرمان داد تا آخرين فرزند او را از بند رها کردند و باز آوردند و به پدر سپردند. آنگاه ضحاک به کاوه گفت: اکنون که بخشندگي ما را ديدي و دادگري ما را آزمودي تو نيز بايد اين نامه را که سران و بزرگان در دادجوئي و نيک انديشي من نوشته اند گواهي کني.

شوريدن کاوه:
کاوه چون نامه را خواند خونش بجوش آمد. رو به بزرگان و پيراني که نامه را گواهي کرده بودند نمود و فرياد برآورد که اي مردان بد دل و بي همت، شما همه جرأت خود را از ترس اين ديو ستمگر باخته و گفتار او را پذيرفته ايد و دوزخ را به جان خود خريده ايد. من هرگز چنين دروغي را گواهي نخواهم کرد و ستمگر را دادگر نخواهم خواند. سپس آشفته بپاخاست و نامه را سر تا به بن دريد و بدور انداخت و خروشان و پرخاش کنان با آخرين فرزند خود از بارگاه بيرون رفت. پيشگير چرمي خود را بر سر نيزه کرد و بر سر بازار رفت و خروش برآورد که اي مردمان ضحاک ماردوش ستمگري ناپاک است. بيائيد تا دست اين ديو پليد را از جان خود کوتاه کنيم و فريدون والانژاد را به سالاري برداريم و کين فرزندان و کشتگان خود را بخواهيم. تاکي بر ما ستم کنند و ما دم نزنيم؟

سالاري فريدون:
سخنان پرشور کاوه در دل ها نشست. مردمي که از بيداد ضحاک بجان آمده بودند در پي کاوه افتادند و گروهي بزرگ فراهم شد. کاوه با چرمي که بر سر نيزه کرده بود از پيش مي رفت و گروه دادخواهان و کين جويان در پي او مي رفتند، تا بدرگاه فريدون رسيدند. فريدون نگاه کرد و ديد گروهي خروشان و دادخواه و پُر کينه از راه مي رسند و کاوه آهنگر با چرم پاره اي که بر سر نيزه کرده از پيش مي آيد. فريدون درفش چرمين را به فال نيک گرفت. به ميان ايشان رفت و به گفتار ستمديدگان گوش داد. نخست فرمان داد تا چرم پاره کاوه را با پرنيان و زر و گوهر آراستند و آنرا درفش کاوياني خواندند. آنگاه کلاه کيان بسر گذاشت و کمر برميان بست و سلاح جنگ پوشيد و نزد مادر خود فرانک آمد که مادر، روز کين خواهي فرا رسيده. من به کارزار مي روم تا به ياري پزدان پاک کاخ ستم ضحاک را ويران کنم. تو با خدا . باش و بيم بدل راه مده.چشمان فرانک پُر آب شد. فرزند را به يزدان سپرد و روانه پيکار ساخت.

گرز گاو سر:
فريدون دو برادر داشت ازو بزرگتر بودند. چون آماده نبرد شد نخست نزد برادران رفت و گفت: برادران، روز سرفرازي ما و پستي ضحاک ماردوش فرا رسيده. در جهان سرانجام نيکي پيروز خواهد شد. تاج و تخت کياني از آن ماست و بما باز خواهد گشت. من اکنون به نبرد ضحاک مي روم. شما آهنگران و پولادگران آزموده را حاضر کنيد تا گرزي براي من بسازند. برادران به بازار آهنگران رفتند و بهترين استادان را نزد فريدون آوردند. فريدون پرگار برداشت و صورت گرزي که سر آن مانند سر گاوميش بود برزمين کشيد و آهنگران بساختن گرز مشغول شدند. چون گرز گاوسر آماده شد فريدون آنرا بدست گرفت و بر اسبي کوه پيکر نشست و به سرداري سپاهي که از ايرانيان فراهم شده بود و دمبدم افزوده مي شد روي به جانب کاخ ضحاک نهاد.

فرستاده ايزدي:
بادلي پر کين و رزمجو در پيش سپاه مي تاخت و منزل به منزل مي آمد تا شامگاه شد. آنگاه سپاه، بنه افکند و فريدون فرود آمد. درتيرگي شب جواني خوب روي پري وار نزد او خراميد و با سپاه، بنه افکند و فريدون فرود آمد. درتيرگي شب جواني خوب روي پري وار نزد او خراميد و با او سخن گفت و راه گشودن طلسم هاي ضحاک و باز کردن بندها را به وي آموخت. فريدون دانست که آن فرستاده ايزدي است و بخت با وي يار است. شادان شد و چون خورشيد برآمد روي به جانب ضحاک گذاشت.

چون به کنار اروند رود رسيد به رودبانان پيغام داد تا زورق و کشتي بياورند و سپاه او را از آب بگذرانند. رئيس رودبانان عذر آورد که بي اجازه ضحاک نمي تواند فرمان بپذيرد. فريدون خشمگين شد و براسب نشست و بي پروا برآب زد. سرداران و سپاهيان وي نيز چنين کردند. رودبانان پراکنده شدند و به اندک زماني فريدون با سپاه خود از رود گذشت و به خشکي رسيد و به جانب شهر تاخت.

گشودن کاخ ضحّاک:
چون به يک ميلي شهر رسيد کاخي ديد بلند و آراسته که سر برآسمان داشت و چون نو عروسي زيبا بود. دانست که کاخ ضحاک ستمگرست. گرز گاوسر را بدست گرفت و پا در کاخ گذاشت. ضحاک خود در شهر نبود. نگهبانان کاخ چون نره ديوان پيش آمدند. فريدون گرز برسر آنها کوفت و آنان را از پاي درآورد. همچنان پيش مي رفت و ياران ضحاک را برخاک م يانداخت تا به بارگاه رسيد. تخت ضحاک آنجا بود. تخت را بدست آورد و برآن نشست. سپاهيان فريدون نيز در کاخ ضحاک جا گرفتند.

آنگاه فريدون به شبستان ضحاک که دختران خوب روي درآن گرفتار بودند درآمد و شهرنواز و ارنواز دختران جمشيد را که از ترس هلاک رام ضحاک شده بودند بيرون آورد. دختران جمشيد شادي کردند و اشک بر رخسار افشاندند و گفتند: ما سال ها در پنجه ضحاک ديوخو اسير بوديم و از ماران او رنج مي برديم. اکنون يزدان را سپاس که بدست تو آزاد شِديم.

فريدون به تخت نشست و شهرنواز و ارنواز را بر راست و چپ خود نشاند و نويد داد که به زودي پي ضحاک را از خاک ايران خواهد بريد.
گزارش کندرو به ضحّاک":
کليد گنج هاي ضحاک بدست مردي بود بنام کندرو که با آنکه بيدادگري را چندان دوست نمي داشت نسبت به ضحاک بسيار وفادار بود. کاخ ضحاک نيز بدست وي سپرده بود. چون به کاخ درآمد ديد جواني نيرومند و سرو بالا برتخت ضحاک نشسته و گرزي گاوسر بدست دارد و شهرنواز و ارنواز را نيز بر دوطرف خود نشانده و به شادي و رامش مشغول است. کندرو آرام پيش رفت و نماز برد و فريدون را ثنا گفت و ستايش کرد. فريدون او را پيش خواند و فرمان داد تا بزمي بسازد و خواننده و نوازنده بخواند و خواني رنگين فراهم کند.

کندرو فرمان برد و هرچه فريدون دستور داده بود فراهم کرد. اما چون بامداد شد پنهان براسب نشست و تازان به نزد ضحاک رفت و گفت: اي شاه، پيداست که بخت از تو روي پيچيده. سه جوان دلاور از کشور ايران با سپاه فراوان به کاخ تو روي آوردند. از آن سه آنکه کوچکتر است گرزي گران چون پاره اي کوه بدست دارد و خورشيدوار م يدرخشد و اوست که همه جا پاي پيش مي نهد و سروري دارد. به کاخ تو درآمد و برتخت نشست و همه کسان و پيروان تو فرمانبردار او شدند.

ضحاک برگشتن بخت را باور نداشت. گفت: نگران مباش شايد اينان به مهماني آمده اند. از آمدن آنان شاد بايد بود. کندرو گفت: شاها، اين چگونه مهماني است که با گرز گاو سر به مهماني مي آيد و آنرا بر سر نگهبانان قصر مي کوبد و برتخت تو مي نشيند و آئين ترا زير پا مي گذارد؟

ضحاک گفت: غمگين مباش، گستاخي مهمان را مي توان به فال نيک گرفت. کندرو فرياد برآورد که اي شاه، اگر اين دلاور مهمان است با شبستان تو چه کار دارد؟ اين گونه مهماني است که زنان تو شهرنواز و ارنواز را از شبستان تو بيرون کشيده و با آنان راز مي گويد و مهر مي ورزد؟

ضحاک چون اين سخن بشنيد چون گرگ برآشفت و در خشم رفت و برکندرو غضب کرد و زبان به دشنام گشود. سپس سراسيمه براسب نشست و با سپاهي گران از بيراهه روي به جانب فريدون گذاشت.

نبرد ضحّاک و فريدون:
چون ضحاک با سپاه خود به شهر رسيد ديد همه مردم شهر از پير و جوان بر او شوريده و فريدون را به سالاري پذيرفته اند. مردمان چون از رسيدن سپاه ضحاک آگاه شدند يکباره برآنان تاختند. سپاهيان فريدون نيز به ياري آمدند. از بام و ديوار سنگ و خشت چون تگرگ بر سر سپاه ضحاک مي ريخت. هنگامه جنگ چنان گرم شد که از گرد کارزار آسمان تيره گرديد و کوه به ستوه آمد. ضحاک برخود مي پيچيد و از رشک و حسد خون مي خورد. وقتي دانست از سپاهش کاري ساخته نيست از لشکر جدا شد و پنهان به کاخ خود که بدست فريدون افتده بود درآمد. ديد فريدون بجاي وي فرمان مي دهد و زر و گوهر مي بخشد و ارنواز و شهرنواز نيز به خدمت او درآمده اند.

آتش رشکش تيزتر شد. خنجري آبگون از کمر برکشيد و به جانب دختران جمشيد شتافت تا آنان را هلاک کند. فريدون بيدار بود. چون باد فراز آمد و گرز گاوسر را برافراخت و سخت بر سرضحاک کوفت. ترک ضحاک از آن ضربت سهمگين خرد شد و ستمگر ناتوان برخاک افتاد. فريدون خواست به ضربه ديگر او را نابود سازد که باز پيک ايزدي ظاهر شد و به فريدون گفت: او را مکش، او را در بند کن و در کوه دماوند زنداني ساز. زمان کشتن وي هنوز نرسيده.

ضحاک در زندان:
پس فريدون بندي ازچرم شير فراهم کرد و دست و پاي ضحاک را سخت به بند پيچيد و او را خوار و زار بر پشت اسبي انداخت و به جانب کوه دماوند برد. درآنجا غاري ژرف بود. فرمود تا ميخ هاي کلان حاضر کردند و ضحاک بيدادگر را در غار زنداني ساخت و بند او را بر سنگ کوفت تا جهان از وجود ناپاکش آسوده باشد. آنگاه فريدون بزرگان و آزادگان را گرد کرد و گفت:ضحاک ستم بيشه سال ها جور کرد و مردم اين ديار را به خاک و خون کشيد و از آئين يزدان و رسم داد و نيکي ياد نکرد. يزدان پاک مرا برانگيخت که روي زمين را از آفت ستم او پاک کنم. خدا را سپاس که توفيق يافتم و برستمگر چيره شدم. ازمن جزنيکي و راستي و آئين يزدان پرستي نخواهيد ديد. اکنون همه کردگار را سپاس گوئيد وسلاح جنگ را به يکسوگذاريد وبسرخان ومان خود رويد و آرام و آسوده باشيد. مردمان شاد شدند و فرمان بردند. فريدون برتخت شاهي نشست و بداد و دهش پرداخت. رسم بيداد برافتاد و جهان آرام گرفت.

داستان فرود

داستان فرود

اثر جاويدان حكيم ابوالقاسم فردوسي طوسي

بزرگترين شاعر دوره ساماني و غزنوي، حکيم ابوالقاسم فردوسي است.  فردوسي در طبران طوس به سال 329 هجري بدنيا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و در آن ولايت مکنتي داشت. از احوال او در عهد کودکي و جواني اطلاع درستي نداريم؛ اينقدر معلوم است که در جواني از برکت درآمد املاک پدر بکسي محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهيدستي افتاده است.

فردوسي از همان ابتداي کار که به کسب علم و دانش پرداخت به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاريخ و اطلاعات راجع به گذشته ايران علاقه مي ورزيد. همين علاقه به داستانهاي کهن بود که او را بفکر نظم شاهنامه انداخت.

چنانکه از گفته خود او در شاهنامه بر مي آيد، مدتها در جستجوي اين کتاب بود. مدتي را که بر سر اين کار رنج برد بتفاوت 25، 30 و 35 سال ذکر ميکنند. آنچه محقق است اين است که وي براي نظم کتاب نه از روي ترتيبي که اکنون در توالي داستانها است کار کرده و نه اينکه بدون وقفه مشغول نظم و تصنيف آن بوده است.

به هر حال فردوسي نزديک به سي سال از بهترين ايام زندگي خويش را وقف شاهنامه کرد و بر سر اينکار جواني خود را به پيري رسانيد. به اميد اتمام شاهنامه تمام ثروت و مکنت خود را اندک اندک از دست داد. در اوايل شروع اين کار، هم خود او ثروت و مکنت کافي داشت و هم بعضي از رجال و بزرگان خراسان وسايل آسايش خاطر او را فراهم مي کردند. اما در اواخر کار که ظاهراً قسمت عمده شاهنامه را به اتمام رسانده بود در دوران پيري گرفتار فقر و تنگدستي گرديد، و در دوران قحطي و گرسنگي خراسان که در حدود سال 402 هجري قمري روي داد، از ثروت و دارائي عاري بود.

بايد دانست بر خلاف آنچه مشهور است، فردوسي شاهنامه را صرفاً بخاطر علاقه خويش و حتي سالها قبل از آنکه سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طي اين کار رفته رفته ثروت و جواني را از دست داد، در صدد برآمد که آنرا بنام پادشاهي بزرگ کند و بگمان اينکه سلطان غزنين چنانکه بايد قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را بنام او کرد و راه غزنين را در پيش گرفت. اما سلطان محمود که به مدايح و اشعار ستايش آميز شاعران بيش از تاريخ و داستانهاي پهلواني علاقه داشت، قدر سخن شاعر را ندانست و او را چنانکه شايسته اش بود تشويق نکرد.

سبب آنکه شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نيست. بعضي گفته اند که به سبب بدگوئي حسودان، فردوسي نزد محمود به بد ديني متهم گشته بود و از اين رو سلطان باو بي اعتنائي کرد. ظاهراً بعضي از شاعران دربار سلطان محمود که بر لطف طبع و تبحر استاد طوس حسد مي بردند خاطر سلطان را مشوب کرده و داستانهاي شاهنامه و پهلوانان قديم ايران را در نظر وي پست و ناچيز جلوه داده بودند. بهر حال گويا سلطان شاهنامه را بي ارزش دانست و از رستم بزشتي ياد کرد و چنانکه مؤلف تاريخ سيستان مي گويد، بر فردوسي خشم آورد که "شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".

و گفته اند که فردوسي از اين بي اعتنائي محمود بر آشفت و آزرده خاطر گشت و بيتي چند در هجو سلطان محمود گفت و از بيم محمود غزنين را ترک کرد و با خشم و ترس يک چند در شهرهائي چون هرات، ري و طبرستان متواري بود و از شهري به شهر ديگر ميرفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود طوس درگذشت. تاريخ وفاتش را بعضي 411 و برخي 416 هجري قمري نوشته اند.

گويند که چند سال بعد، محمود را بمناسبتي از فردوسي ياد آمد و از رفتاري که با آن شاعر آزاده کرده بود پشيمان گرديد و در صدد دلجوئي از او برآمد و فرمان داد تا مالي هنگفت براي او از غزنين به طوس گسيل دارند و از او دلجوئي کنند. اما چنانکه تذکره نويسان نوشته اند، روزي که هديه سلطان را از غزنين به طوس مي آوردند، جنازه شاعر را از طوس بيرون مي بردند؛ از وي جز دختري نمانده بود، زيرا پسرش هم در حيات پدر وفات يافته بود و استاد را از مرگ خود پريشان و اندوهگين ساخته بود.

شاهنامه نه فقط بزرگترين و پر مايه ترين مجموعه شعر است که از عهد ساماني و غزنوي بيادگار مانده است بلکه مهمترين سند عظمت زبان فارسي و بارزترين مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ايران قديم و خزانه لغت و گنجينه ادبيات فارسي است.

فردوسي طبع لطيف و خوي پاکيزه داشت. سخنش از طعن و هجو و دروغ و تملق خالي بود و تا ميتوانست الفاظ  ناشايست و کلمات دور از اخلاق بکار نمي برد. در وطن دوستي سري پر شور داشت. به داستانهاي کهن و به تاريخ و سنن آداب نيک ايران قديم عشق مي ورزيد؛ و از تورانيان و روميان و اعراب به سبب صدماتي که بر ايران وارد آورده بودند نفرت داشت.

بهر حال استاد طوس مردي پاکدل و نوعدوست و مهربان بود و نسبت به تمام مردم محبت داشت، اما دشمنان ايران را بهيچ وجه نمي بخشود . عشق و علاقه او نسبت به شاهان و پهلوانان ايران زمين از هر بيتي که در باب آنها گفته، آشکار است و بهمين علت بايد او را دوستدار عظمت ايران و مبشر وحدت و شوکت ايران شمرد.

در اسطوره‌های ایرانی فرود پسر سیاوش و جریره دختر پیران است

فرود سرانجام در جنگی که در اثر بی کفایتی و دژراهبری طوس که از دستورها و فرمانهای کیخسرو سرپیچی کرده بود و به همین سبب جنگی کاملاً ناضروری را بین ایرانیان از یکسو و فرود و یارانش از سوی دیگر پدید آورده بود، بدست بیژن و رهام (عموی بیژن) توأما کشته می‌شود.

آغاز داستان

ســپــه را بــه دشــمــن نـــشـــايـــد ســـپـــرد

 

جـهـان جـوي چـون شـد ســرافــراز و گــرد

ســرشــگــي كــه درمــان نــدانــد پـــزشـــگ

 

سـرشـگ انـدر آيــد بــه مــژگــان ز رشــك

بــه بــيــشــي بــمــانـــد ســـتـــرگ آن بـــود

 

كــــســــي كــــز نــــژاد بــــزرگــــان بـــــود

بــــه كــــام كــــســــي داســــتــــان هـــــا زدن

 

چـــو بـــي كـــام دل بـــنــــده بــــايــــد بــــدن

نـــبـــاشـــد خـــرد بــــا دلــــش ســــازگــــار

 

ســپــهــبــد چــو خـــوانـــد ورا دوســـت دار

هــمــان آفــريــنــش نــخــوانــد بــه مـــهـــر

 

گــــرش ز آرزو بــــاز دارد ســـــپـــــهـــــر

شـــــــود آرزوهـــــــاي او دل گـــــــســــــــل

 

ورا هـــيـــچ خـــوبـــي نـــخـــواهـــد بـــه دل

خـــردمـــنـــدش از مـــردمـــان نـــشـــمــــرد

 

و ديــگـــر كـــش از بـــن نـــبـــاشـــد خـــرد

بـــبـــيـــنـــي ســـر مـــايــــه ي بــــد خــــوي

 

چـو ايـن داسـتــان ســر بــه ســر بــشــنــوي

نــشــســت از بــر تــنــد بـــالـــاي خـــويـــش

 

چـو خـورشــيــد بــنــمــود بــالــاي خــويــش

چــنــيــن تــا زمــيــن زرد شـــد يـــكـــســـره

 

بـــــه زيـــــر انـــــدر آورد بــــــرج بــــــره

هـــمـــان نــــالــــه ي بــــوق و آواي كــــوس

 

تــــبــــيــــره بــــرآمــــد ز درگــــاه تـــــوس

بـشــد قــيــرگــون روي خــورشــيــد و مــاه

 

از آواز اســـــپــــــان و گــــــرد ســــــپــــــاه

تـو گــفــتــي بــيــاگــنــد گــيــتــي بــه نــيــل

 

ز چــــاك ســــلــــيـــــح و ز آواي پـــــيـــــل

ز تــــابــــيـــــدن كـــــاويـــــانـــــي درفـــــش

 

هــوا ســرخ و زرد و كــبـــود و بـــنـــفـــش

مــــيــــان انــــدرون اخــــتـــــر كـــــاويـــــان

 

بـــــه گـــــردش ســـــواران گـــــودرزيـــــان

بــــيــــامــــد ز بـــــالـــــاي پـــــرده ســـــراي

 

ســپـــهـــدار بـــا افـــســـر و گـــرز و نـــاي

بــه پــاي انــدرون كــرده زريــنــه كـــفـــش

 

بـــشـــد تـــوس بـــا كـــاويــــانــــي درفــــش

بـــه ابــــر انــــدر آورده تــــابــــان ســــرش

 

يــكــي پــيـــل پـــيـــكـــر درفـــش از بـــرش

جــهــان جـــوي وز تـــخـــم نـــوذر بـــدنـــد

 

بــزرگــان كــه بــا طــوق و افــســر بــدنــد

گـــرازان و تـــازان بــــه نــــزديــــك شــــاه

 

بــرفــتــنــد يــكــســر چــو كــوهــي ســيــاه

ز لــشــگــر ســپــهــبـــد ســـوي شـــاه بـــرد

 

بــــفـــــرمـــــود تـــــا نـــــامـــــداران گـــــرد

دمــــان بــــا درفــــش و كــــلــــاه آمــــدنــــد

 

چــو لــشــگــر هــمــه نـــزد شـــاه آمـــدنـــد

كــه تــوس ســپــهــبــد بــه پـــيـــش ســـپـــاه

 

بــديــشــان چــنــيــن گــفـــت بـــيـــدار شـــاه

بـــه فـــرمـــان او بـــســـت بـــايـــد مــــيــــان

 

بـــه پـــايـــســـت بــــا اخــــتــــر كــــاويــــان

كــه ســالـــار اويـــســـت و جـــويـــنـــده راه

 

بـــدو داد مـــهـــري بـــه پــــيــــش ســــپــــاه

كـــجـــا بـــنـــدهـــا زو گـــشـــايـــد هـــمـــه

 

بـــه فـــرمــــان او بــــود بــــايــــد هــــمــــه

نــــگــــه دار آيــــيــــن و فـــــرمـــــان مـــــن

 

بـــدو گـــفـــت مـــگـــذر ز پـــيـــمــــان مــــن

چــنــيــنـــســـت آيـــيـــن تـــخـــت و كـــلـــاه

 

نــــيــــازرد بــــايــــد كــــســــي را بـــــه راه

كــســي كــو بــه لــشــگــر نــبــنــدد كــمـــر

 

كـــشــــاورز گــــر مــــردم پــــيــــشــــه ور

مــكــوش ايــچ جــز بــا كــســي هــمــنــبــرد

 

نـــبـــايـــد كـــه بــــر وي وزد بــــاد ســــرد

كــه بــر كــس نــمــانــد ســـراي ســـپـــنـــج

 

نـــبـــايـــد نـــمـــودن بـــه بـــي رنـــج رنــــج

گــــر آن ره روي خــــام گــــردد ســــخــــن

 

گـــذر زي كـــلـــات ايـــچ گـــونـــه مــــكــــن

بـــدان گـــيـــتـــيـــش جــــاي امــــيــــد بــــاد

 

روان ســـيـــاوش چـــو خـــورشـــيــــد بــــاد

كـــه پـــيـــدا نــــبــــود از پــــدر انــــدكــــي

 

پــســـر بـــودش از دخـــت پـــيـــران يـــكـــي

جـوان بــود و هــم ســال و فــرخــنــده بــود

 

بـــرادر بـــه مـــن نـــيـــز مـــانـــنـــده بــــود

جــهــان جــوي بــا فــر و بــا لــشــگــرســـت

 

كــنــون در كــلــاتـــســـت و بـــا مـــادرســـت

از آن ســـو نـــبـــايـــد كـــشـــيـــدن لـــگــــام

 

نـــدانـــد كــــســــي را ز ايــــران بــــه نــــام

يـــكـــي كـــوه بـــر راه دشـــوار و تــــنــــگ

 

ســــپـــــه دارد و نـــــامـــــداران جـــــنـــــگ

بــه گــوهــر بــزرگ و بـــه تـــن نـــامـــدار

 

هــمــو مــرد جــنــگــســت و گــرد و ســوار

نـــه نــــيــــكــــو بــــود راه شــــيــــران زدن

 

بــــه راه بــــيــــابــــان بــــبـــــايـــــد شـــــدن

كــــه از راي تـــــو نـــــگـــــذرد روزگـــــار

 

چــنــيــن گــفــت پــس تــوس بــا شــهــريــار

نـــيـــايـــد ز فـــرمـــان تــــو جــــز بــــهــــي

 

بـــه راهـــي روم كـــم تـــو فـــرمـــان دهـــي

ســـوي كـــاخ بـــا رســـتـــم و بـــا ســــپــــاه

 

سـپــهــبــد بــشــد تــيــز و بــرگــشــت شــاه

رد و مــــــوبــــــد و خــــــســـــــرو راي زن

 

يــكــي مــجـــلـــس آراســـت بـــا پـــيـــل تـــن

ز رنــــج تــــن خـــــويـــــش و ز درد بـــــاب

 

فــراوان ســخـــن گـــفـــت ز افـــراســـيـــاب

كــه بــا مــا چـــه كـــرد آن بـــد پـــرجـــفـــا

 

ز آزردن مـــــــــــــادر پـــــــــــــارســـــــــــــا

ز مـــن كـــس نــــدانــــســــت نــــام و نــــژاد

 

مــــرا زي شــــبــــانــــان بــــي مـــــايـــــه داد

ازيــــن پــــس مــــن و تــــو گــــذاريـــــم راه

 

فــرســـتـــادم ايـــن بـــار طـــوس و ســـپـــاه

ســـر دشـــمـــنـــان زيـــر ســـنـــگ آوريـــم

 

جــهــان بــر بـــدانـــديـــش تـــنـــگ آوريـــم

بـــه كـــام تـــو گـــردد هــــمــــه روزگــــار

 

ورا پــيــل تــن گــفـــت كـــايـــن غـــم مـــدار

هــمــي رفــت و پــيـــش انـــدر آمـــد دو راه

 

وز آن روي مـــنـــزل بـــه مـــنـــزل ســـپـــاه

كــــلــــات از دگـــــر ســـــوي و راه چـــــرم

 

ز يـــك ســـو بــــيــــابــــان بــــي آب و نــــم

بـــدان تـــا بـــيـــايـــد ســـپــــهــــدار تــــوس

 

بــمــانــدنــد بــر جــاي پـــيـــلـــان و كـــوس

بــه فــرمـــان رود هـــم بـــر آن ره ســـپـــاه

 

كــدامــيـــن پـــســـنـــد آيـــدش زيـــن دو راه

ســخــن گـــفـــت از آن راه بـــي آب و گـــرم

 

چــو آمــد بــر ســـركـــشـــان طـــوس نـــرم

اگــر گــردد عــنــبـــر دهـــد بـــاد مـــشـــگ

 

بــه گــودرز گــفــت ايــن بــيــابــان خــشــگ

بـــه آب و بــــه آســــايــــش آيــــد نــــيــــاز

 

چـــو رانـــيــــم روزي بــــه تــــنــــدي دراز

بــرانــيـــم و مـــنـــزل كـــنـــيـــم از مـــيـــم

 

هــمــان بـــه كـــه ســـوي كـــلـــات و چـــرم

بــيــابــان چـــه جـــويـــيـــم و رنـــج و روان

 

چــــــــپ و راســــــــت آبـــــــــاد و آب روان

چــو گـــژدهـــم پـــيـــش ســـپـــه راهـــبـــر

 

مـــــرا بـــــود روزي بـــــديـــــن ره گــــــذر

مــگــر بــود لــخـــتـــي نـــشـــيـــب و فـــراز

 

نــــديــــديــــم ازيـــــن راه رنـــــجـــــي دراز

تـــرا پـــيـــش رو كـــرد پـــيــــش ســــپــــاه

 

بـــدو گـــفـــت گـــودرز پـــرمـــايــــه شــــاه

نـــبـــايــــد كــــه آيــــد كــــســــي را زيــــان

 

بــر آن ره كــه گــفــت او ســـپـــه را بـــران

بــــــد آيــــــد ز آزار او بــــــر ســــــپــــــاه

 

نــــبــــايــــد كــــه گــــردد دل آزرده شـــــاه

ازيـــن گـــونـــه انـــديــــشــــه در دل مــــدار

 

بـــدو گـــفــــت تــــوس اي گــــو نــــامــــدار

ســـزد گـــر نــــداري روان جــــفــــت غــــم

 

كـــــزيـــــن شــــــاه را دل نــــــگــــــردد دژم

بــيــابــان و فــرســنــگ هــا نـــشـــمـــريـــم

 

هـمـان بـه كـه لـشــگــر بــديــن ســو بــريــم

بــريــن بــر نـــزد نـــيـــز كـــس داســـتـــان

 

بــديــن گــفــتـــه بـــودنـــد هـــمـــداســـتـــان

پس از کشته شد سیاوش ، به فرمان افراسیاب ودر سرزمین توران ، از وی دو پسر بر جای می ماند ، کیخسرو از فرنگیس وفرود از جریره . پس از آن که گیو کیخسرو وفرنگیس را از توران به ایران می آورد ، کیکاووس ا زسلطنت کناره گیری می کند وکیخسرو را به جانشینی خود بر می گزیند .کیخسرو پس از آن که در اصطخر به تخت سلطنت می نشیند ، در صدد گرفتن انتقام خون پدر سیاوش از افراسیاب بر می آید وبدین منظور از آن پس که در همین اصطخر از سی هزار تن از سپاهیان ایران سان می بیند وطوس را به فرماندهی آنان بر می گزیند ، به وی چنین سفارش می کند :

گذر بر کلات ایچ گونه مکن

کز آن ره روی خام گردد سخندر

آنجا فرود است با مادر است

یکی لشکر گشن گند آور استروان

سیاوش چو خورشید باد

بدان گیتیش جای امید بادپسر

بودش از دخت پیران یکی

که پیدا نبود از پدر اندکیبرادر

به من نیز ماننده بود

جوان بود وهمسال وفرخنده بودکنون

درکلات است وبا مادراست

جهانداروبا فروبا لشکرستنداند

زایران کسی را به نام

از آنسو نباید کشیدن لگامسپه

داردونامداران جنگ

یکی کوه در راه دشواروتنگبه

راه بیابان بباید شدن نه نیکو بود جنگ شیران زدن

سپاهیان ایران در طی مسیر خود به سوی توران به دوراهی ای می رسند که :

زیک سو بیابان بی آب ونم

کلات از یک سوی وراه جرم

وتوقف می کنند تا طوس یکی از این دوراه را جهت حرکت آنان انتخاب کند .طوس که میل ندارد از راه بیابان برود ، می گوید در صورت حرکت از راه بیابان :

چورانیم روزی به تندی دراز

به آب وآسایش آید نیاز

ومی افزاید :

همان به که سوی کلات وجرم

برانیم وبر دل نرانیم غم

بسازیم منزل بدان جایگاه

به آسایش آرند رای این سپاه

چپ راست آباد وآب روان

بیابان چه جوئیم ورنج روان

مرا بد بدین راه روزی گذر

به پیش سپه کژدم راهبر

ندیدیم از آن راه رنج دراز

مگر بود لختی نشیب وفراز

همان به که لشکر بدانسو بریم

بیابان وفرسنگها نشمردیم  

وسر انجام به سپاهیان دستور می دهد که به سوی کلات وجرم حر کت کنند وآنان نیز چنین می کنند و:

چولشکر بیامد به راه جرم

کلات از بروزیر آب میم

همه دشت پر لشکر طوس بود

همه پیل وبر پیل بر کوس بود  

فرود از ورود لشکر آگاه می شود ودر می یابد که سپاه برادرش کیخسرو به جهت کین خواهی از افراسیاب عازم توران است ، وجریره نیز از سپاهیان با خبر می شود :

چوبر خاست آوای کوس از میم

همان گرد چون آبنوس از جرم

زبام دژ اندر جریره بدید

از آن سهم لشکر دلش بردمید

ولی او فرود را تشویق می کند که به سپاه طوس بپیوندد . فرود با فردی به نام تخورا که سران سپاه ایران را می شناسد به قله کوهی می آید تا تخورا سران سپاه را به او معرفی کند. طوس از وجود آن دو در قله کوه آگاه وبر آشفته می شود وفرمان دستگیری یا کشتن آنان را می دهد . بهرام پسر گودرز ، که داوطلب به انجام رساندن فرمان طوس شده است ، پس از رسیدن نزد فرود ،او را می شناسد وبا وی از در آشتی در می آید وقرار می گذارند که بهرام نزد طوس از فرود پایمردی کند .اما طوس شفاعت بهرام را نمی پذیرد ونخست دامادش ری.ونیز وسپس زرسپ را به سراغ فرود می فرستد مه این هر دو با تیر فرود کشته می شوند وسپس اسپ طوس وگیو وبیژن هم با تیر های فرود از پای در می آیند ، وپس از آن ، در طی نبردی که بین سپاهیان ایران با فرود وهمراهانش در می گیرد ، همه اطرافیان فرود کشته می شوند وفرود که تنها عازم دژ خود شده است با حمله بیژن ورهام مواجه می شود ودرحالی که با ضربه شمشیر رهام که از پشت سر به او اصابت کرده است دستش قطع شده است خود را به دژ می رساند وپس از سفارش به پرستاران ومادرش ، که خود را زنده تسلیم بیژن نکنند ، جان می سپارد. پرستاران وی همگی خود را از بالای دژ به پایین می افکنند وجان می دهند وجریره نیز بر بالین فرزندش خود را می کشد . آنگاه نخست بهرام وپس از او سران دیگر سپاه ایران همراه با طوس بر بالین فرود می آیند ویر انجام به دستور طوس فرود ونیز زرسپ وریونیز را به خاک می سپارند :

بفرمد تا دخمه ای شاهسوار

بکردند به تیغ آن کوهسار

نهادند زیر اندرش تخت زر

همان جوشن وتیغ وگرز وکمر

زرسپ سرافراز با ریونیز

نهادند در پهلوی شاه نیز

بررسی مکانهایی که در داستان فرود ذکر شده است این گمان را تقویت می کند که تمام داستان مذبور نمی تواند افسانه باشد وچنان حادثهای اگر نه با شکل دقیق اسطوره ای شاهنامه ولی به گونه ای روی داده است قراینی که این گمان را تأیید می کند به شرح زیر است :

1.   کلات ومیم وسپد کوه مذکور در داستان فرود، با اندک تغییری در بعضی حروف هم اکنون دراستان فارس وجود دارند .

الف) کلات نام تپه بلند ومشهوری در شهر اقلید فارس است واهالی بدان قلات می گویند وآثار قلعه تاریخی وکهنی در روی آن وجود دارد که حصارها ودیوارکشی های آن هنوز بر جای مانده وهمه مردم آن را قلعه گبری می دانند . در نوک همین تپه دخمهای سنگی وجود دارد که مردم به آن "حوض دختر گبری" می گویند ودخمه مردگان زردشتی بوده است وبر آن به خط پهلوی مطالبی نوشته شده است، این دخمه بیتی از فردوسی را که پیش از این ذکر کردیم ، به یاد می آورد که طوس:

بفرمود تا دخمهای شاهوار

بکردند بر تیغ آن کوهسار

ب) سپد کوه که امروزه سفید کوه نامیده می شود کوهی است که درچند کیلومتری اقلید واقع شده وبه سبب رنگ سفید سنگ هایش از دیر باز بدین نام موسوم بوده است. این کوه فاصله چندانی از "کلات" یا "قلات" ندارد. علاوه بر این ، منطقه اطراف این کوه را امروزه هم مردم به نام سفید کوه می نامند.

ج) میم ( به وزن درم) که در شاهنامه در آن سوی کلات ذکر شده :

"کلات از دگر سوی وآب میم"

بدیهی است در فاصله 30 کیلومتری کلات وهم اکنون مردم این آبادی ده خود را میم می نامند: به علاوه آنسوی میم بیابانی است که به کویر منتهی می شود .

2.   وقتی سپاه ایران از اصطخر به سوی ایران حرکت می کند ( یعنیبه سوی شمال) به دوراهی ای میرسد که یک راه به آب وآبادانی (کلات وجرم وسپید کوه) وراه دیگر به میم وبیابان بی آب وعلف منتهی می شود. این منطقه از نظر جغرافیایی ، دقیقاً به همان شکل که فردوسی ذکر کرده ، وجوددارد:یعنی وقتی از شیراز به سوی شمال ایران حرکت کنیم به منطقه ای کوهستانی می رسیم که یک سوی آن میم وسوی دیگرش کلات{وجرم} است.منطقه اقلید که کلات در میان آن واقع شده واز همه نقاط شهر اقلید به خوبی پیداست ، تنها نقطه پر آب وخوش آب وهوای این ناحیه است وبه قول فردوسی:

" چپ وراست آباد وآب روان ....."

ونیز همان گونه که در شاهنامه آمده است:"مگر بود لختی نشیب وفراز ". اندکی فراز ونشیب دارد. بر عکس اقلید ونقطه مقابل آن یم است که به بیابان ابر کوه وکویر ونمکزار منتهی می شودکه فردوسی از آن به عنوان بیابان بی آب ونم یادمی کند:

زیک سوبی آب ونم کلات از دگر سوی وراه جرم

ونیز همانطورکه از شاهنامه بر می آید کلات از نظر سطح هم ، نسبت به میم بالاتر است:"

کلات از بروزیر آب میم"

3. دشتی که به گفته فردوسی سپاه ایران به انتظار پایان کار فرود در انجا توقف می کند ، دشتی است که در زبان مردم به نام "تغر" موسوم است . شباهت وهماهنگی این نام با نام تخورا(سرداری که همراه فرود بود) شاید بتواند قرینه ای برروی دادن ماجرای فرود دراین ناحیه باشد . چون ریشه نام "تغر" ووجه تسمیه آن بر مردم معلوم نیست . این نکته هم قابل ذکراست که امروزه هم ، همان گونه که در روایت شاهنامه دیدیم ، می توان از کلات بر این دشت کاملاً مسلط بود.4. 

فردوسی در جای دیگر شاهنامه از سه مکان نام می برد که یکی از آنها جرم است.

5.جرم بانیستان وسخل گزین بود جای شاهان ایران زمین

6."سخل گزین" همان سد خاکی است که بقایای ان دردشت "تغر" وجود دارد واز آثار پیش ازاسلام است. از روی این قرینه می توان حدس زد که جرم ، که همه جابا نام کلات آمده ودر بیت فوق نیز همراه با سخل گزین، یکی از قسمتهای مسکونی اقلید کنونی بوده دخمه سنگی با سنگ نبشته پهلوی واقع شده ، بنای مقدسی است که امروزه بدان امامزاده می گویندومعتقدند که شهید مزبور در دامنه تپه کشته شده است . با توجه به آثار باستانی وسنگ نبشته مزبور ودخمه معروف وزیبایی که در دل سنگ کنده شده ، قطعاً در این جا اتفاق افتاده است

کود های شیمیایی

برای دیدن اطلاعات بیشتر در مورد کودهای شیمیایی به آدرس های زیر مراجعه کنید .

سبز گستر

http://www.sabzgostar-co.com/site/index.php?option=com_content&task=view&id=61&Itemid=131

سایت آفتاب

www.aftab.ir/.../c3c1197903707_fertilizer_p1.php

سایت علمی دانشجویان ایران

www.daneshju.ir/forum/archive/t-57072.html

کودهای شیمیایی بخش اول

کودهای شیمیایی به طور فاحشی بر میزان تولید محصولات غذایی در سراسر جهان افزوده اند. اما هزینه های آنها در زمینه حفظ محیط زیست و سلامت انسان غیرقابل تصور بوده است. رواناب نیتروژن ناشی از مصرف کودها در مزارع، آبهای سطحی و زیرزمینی را آلوده ساخته و به ایجاد مناطق وسیع مردابی در نقاط ساحلی مانند خلیج مکزیک کمک کرده است. آمونیاک ناشی از مصرف کودهای شیمیایی در مزارع نیز از منابع عمده آلودگی هوا و انتشار نیتروز اکسید ازجمله گازهای گلخانه ای مهم به شمار  می آیند.

این موارد و اثرات زیست محیطی نامطلوب دیگر موجب شده اند تا برخی محققان و سیاستگزاران در پی کاهش مصرف کودهای شیمیایی باشند. جمعی از متخصصان بوم شناسی و کشاورزی جهان با انتشار گزارشی به مقابله با رویکرد «یک قاعده برای همه جا» برای مدیریت تولید مواد غذایی جهان برخاسته اند.

اکثر نظامهای کشاورزی در شیوه افزودن عناصر غذایی، مسیری را دنبال می کنند که یا بسیار زیاد یا بسیار کم است. این رویه افراطی، هزینه های زیست محیطی و انسانی قابل ملاحظه ای دارد. به گفته مدیر این گروه تحقیقاتی: «برخی از مناطق جهان ازجمله چین، بسیار زیادتر از حد متعارف کود مصرف می کنند، در حالی که مناطق جنوب صحرای آفریقا (سکونتگاه 250 میلیون انسان دچار گرسنگی مزمن) آن اندازه کود مصرف نمی کنند که سبب حفظ حاصلخیزی خاک شود.

در گزارش این گروه تحقیقاتی، مصرف کود شیمیایی در سه منطقه کشت ذرت (شمال چین، غرب کنیا و مید وسترن علیا در آمریکا) مقایسه شده است.

در چین که تولید کودهای شیمیایی از یارانه های دولتی بهره مند است، متوسط عملکرد در واحد سطح از 1977 تا 2005، 98 درصد افزایش پیدا کرده است. طبق آمارهای رسمی دولت چین، مصرف کود ازت در این مدت 271 درصد بیشتر شده است. مصرف کود در بسیاری از مزارع فراتر از میزان مصرف آن در آمریکا و اروپای شمالی است. بخش اعظم این کودهای اضافی وارد محیط زیست می شود و کیفیت آب و خاک را تنزل می دهد. البته یکی از استادان دانشگاه کشاورزی چین و همکارانش به تازگی در تحقیقی به این قضیه اشاره کرده بودند. این نتایج نشان می دهد کشاورزان شمال چین حدود 588 کیلوگرم کود ازته در هکتار مصرف می کنند که هر سال 227 کیلوگرم در هکتار ازت اضافی وارد محیط زیست می سازد. این محققان نشان دادند که مصرف کود ازته را می­توان بدون کاهش عملکرد یا کیفیت دانه به نصف مقدار کنونی تقلیل داد.

در طرف دیگر، کشورهای فقیر جنوب صحرای آفریقا مانند کنیا و مالاوی قرار دارند. در تحقیقی که در سال 2004 در کنیا انجام شد؛ محققان متوجه شدند کشاورزان کنیایی فقط هفت کیلوگرم در هکتار کود ازت مصرف می کنند که کمتر از یک درصد مقدار مصرفی کشاورزان چینی است. در نتیجه خاکهای مزروعی کنیا به عکس چین از کاهش (خالص) 52 کیلوگرم در هکتاری ازت به سبب برداشت محصولات دچار آسیب می شوند. با این تفاصیل در می یابیم که عملکرد محصولات در جنوب صحرای آفریقا افزایش چشمگیری ندارد. در این جا مسئله اصلی تهی شدن خاکها از نیتروژن است نه آلایندگی آنها.

محققان می گویند راه­حلهای متفاوتی برای رفع این معضل در چین و کنیا لازم است. آنها این امر را با توجه به سیاستها و مقررات اتحادیه اروپا که از اوایل دهه 1980 آغاز و باعث کاهش چشمگیر مصرف اضافی این کود در اروپای شمالی شد؛ میسر می دانند.

در مید وسترن آمریکا نیز مصرف زیاده از حد کودهای شیمیایی از دهه 1970 تا اواسط دهه 1990 عادی بود. در این مدت هزاران تن فسفر و نیتروژن وارد حوزه رودخانه می­سی­سی­پی و در نهایت خلیج مکزیک شد. این امر سبب شد تا مناطق مردابی و حاوی اکسیژن اندک در فصول مختلف افزایش پیدا کند. از 1995، عدم توازن عناصر غذایی (به ویژه فسفر) در این ناحیه کاهش یافته که بخشی از آن به دلیل روشهای مطلوبتر زراعت بوده است. آمارها نشان می دهند از سال 2003 تا 2005، عملکرد ذرت در بخشهایی از میدوسترن آمریکا و شمال چین (با وجود این که کشاورزان چینی شش برابر هم قطاران آمریکایی خود کود ازت مصرف و 23 برابر آنها ازت اضافی وارد محیط می کردند) مشابه بوده است.

در حال حاضر، کشاورزان آمریکا به نحوی بسیار کارآمد از کودهای شیمیایی استفاده می کنند. با این حال، معضلات زیست محیطی از میان نرفته اند. مناطق مردابی در خلیج مکزیک به دلیل تداوم ورود رواناب کودهای شیمیایی و فضولات حیوانی دامداریها پابرجا هستند.

چالش نخست در منطقه جنوب صحرای آفریقا، افزایش بهره وری و ارتقای حاصلخیزی خاک است. برای این که هدف مذکور محقق شود؛ کشاورزان باید جهت تهیه بذور با کیفیت و خرید کود، یارانه دریافت کنند. در سال 2005، در مالاوی یک قحطی شدید اتفاق افتاد. دولت برای خرید بذر ذرت و کود شیمیایی به کشاورزان یارانه داد. پس از چهار سال مالاوی به یک صادرکننده ذرت مبدل شد.

محققان به کشورهایی که مصرف کود در آنها بیش از حد نیاز است روشهای گوناگونی برای کاهش صدمات زیست محیطی پیشنهاد می کنند. ازجمله زمانبندی مناسب و مصرف هدفمند نهاده ها، اصلاح برنامه غذایی دامداریها و حفاظت و احیای رویشگاههای کنار رودخانه ها.

یافتن راه حلهای پایدار نیازمند داده های علمی فراوانی است. البته تحقیقات فراوانی در چین و اتحادیه اروپا در زمینه مصرف متعادل عناصر غذایی در حال انجام است. با این حال، در کشوری با قدرت علمی آمریکا نیز داده های بلندمدت در این زمینه وجود ندارد. حتی در اروپا با برنامه های تحقیقاتی قوی در زمینه تعادل عناصر غذایی و سیاستهای مناسب برای کاهش رواناب کودهای شیمیایی، معضل آلایندگی نیتروژن بسیار اساسی است.

محققان می گویند: گذشته را نمی توان تغییر داد. اما آینده را می توان رقم زد. ابتدا باید جامعه را نسبت به این قضیه حساس و بعد برای اصلاح عملیات کشاورزی اقدام کرد. در نهایت متخصصان سیستمهای کشاورزی باید روشهایی برای حفظ عملکرد مزارع در کنار تقلیل زیانهای زیست محیطی بیابند./

کودهای شیمیایی بخش دوم

گفت و گو با دكتر محمد جعفر ملكوتی، سرپرست موسسه تحقيقات خاك و آب: يارانه ها را به توليد اختصاص دهید، نه به كود !

 21/08/84 

 

ميانگين مصرف كود برحسب عنصر غذايي در آسيا 144 كيلوگرم در هكتار است ولي اين رقم در ايران به حدود 100 كيلوگرم در هكتار مي رسد، در حالي كه بخش خصوصي توانمندي بالايي براي توليد انواع كودها در كشور دارد، عدم حمايت لازم از اين امر سبب شده است تا در سال 84 فقط 25 درصد از امكانات توليد داخل به كار گرفته شود.
افزايش قيمت جهاني كود در سالهاي اخير و عدم حمايت از شركت ملي صنايع پتروشيمي براي افزايش توليد كودهاي ازته و فسفاته، از يك سو رغبت اين شركت را براي توسعه صنعت كود كاهش داده است و از سوي ديگر كود وارداتي با پرداخت يارانه سنگين در اختيار زارعان قرار مي گيرد. دكتر محمدجواد ملكوتي، سرپرست موسسه تحقيقات خاك و آب معتقد است كه با كاهش تدريجي يارانه كود يا تغيير يارانه از نهاده به آزمون خاك و هدفمند كردن يارانه ها، به ترتيب اولويت مي توان مشكلات موجود در اين بخش را كاهش داد. به عقيده او تنها نتيجه حفظ اين وضعيت افزايش سيستم دلالي است.
به هر جهت حتي اگر دليل مسئولان از به تعويق انداختن آزادسازي قيمت كود جلوگيري از بروز مشكلات اجتماعي باشد، باز هم بايد اين راه را طي كرد، زيرا با توجه به وضعيت كنوني احتمالا اين تنها گزينه به نظر مي رسد.گفت و گو با دكتر ملكوتي را در اين زمينه می خوانید .
چه مقدار كود در كشور مصرف مي شود؟
مصرف كود در كشور تا سال 1382، سه ميليون تن بود كه اكنون اين مقدار به چهار ميليون تن رسيده، اما در مقايسه با كشورهاي همسايه مانند پاكستان اين مقدار بسيار كم است.
براي دستيابي به توليد مطلوب به چه ميزان كود نيازمنديم؟
با توجه به اهداف برنامه چهارم توسعه مجبوريم كه مصرف كود را به پنج ميليون تن برسانيم، همچنين بايد اين مصرف را از نظر زيست محيطي نيز متعادل و بهينه كنيم. مثلا به جاي مصرف اوره در شاليزارهاي شمال كشور، اوره را با پوشش گوگردي استفاده كنيم تا از آلودگي آبهاي زيرزميني به نيترات كه عاملي سرطانزاست، جلوگيري شود.
با توجه به محدوديتهايي كه اكنون با آن روبه رو هستيد، به نظر شما پس از برداشتن يارانه ها تا چه اندازه بر مشكلات افزوده خواهد شد؟
يارانه ها نبايد برداشته شود، بلكه بايد آن را هدفمند كرد. اكنون 42 درصد از كود كشور در بخش گندم مصرف مي شود. ما مي گوييم لازم است كه اين يارانه به منظور بهبود كيفيت صرف شود، يعني محصول كشاورزان و گندمكاراني كه گندم مرغوبتري توليد كنند به طوري كه آن گندم غني شده و ميزان پروتئين آن نيز از حد مشخصي بالاتر باشد، به ميزان 10 درصد گرانتر خريداري شود. هدفمند كردن يارانه تنها به اين صورت محقق مي شود زيرا قيمت كود در توليدات كشاورزي بيش از 10 درصد نيست و اين رقم نيز بسيار ناچيز است.
كشاورزان كودهاي يارانه اي را به چه قيمتي تهيه مي كنند؟
اكنون كشاورزان پيشرو به جايي رسيده اند كه صرف نظر از قيمت، تنها به دنبال دستيابي به موقع به كود هستند. قيمت كود اوره دو هزار و 500 تومان است اما كشاورز اين كود را با قيمت شش هزار يا هفت هزار تومان تهيه مي كند. پيشنهاد مي كنيم به جاي اين كه كشاورز كود را از دلال خريداري كند، اين قيمت را آزاد كنيد و به قيمت كمتري مثلا چهارهزار تومان و به طور مستقيم به دست مصرف كننده برسانيد.
كودهاي يارانه اي به چه ترتيبي در اختيار مصرف كنندگان قرار مي گيرد؟
كود يارانه اي در اختيار شركت خدمات حمايتي قرار مي گيرد و آن شركت نيز از طريق تعاونيهاي روستايي آن را در ميان كشاورزان توزيع مي كند.
به عقيده شما چگونه مي توان واسطه ها را حذف كرد؟
حذف يارانه ها موجب حذف واسطه ها مي شود. همچنين با هدفمند كردن يارانه ها مي توان آن را به محصولات استراتژيك تخصيص داد زيرا از لحاظ علمي، يارانه سم كود است.
در زمينه دستيابي به اين اهداف چه اقداماتي صورت گرفته است؟
تاكنون در نشريات مختلف در اين زمينه بحثهاي زيادي مطرح شده ولي مورد توجه وزارت جهادكشاورزي قرار نگرفته است. مساله هدفمند كردن يارانه ها بايد مورد تاييد شوراي اقتصاد قرار گيرد كه تاييد آن را به دولت جديد محول كرده است.
در زمينه تقويت بخش خصوصي چه عقيده اي داريد؟
كود بايد به بخش خصوصي سپرده شود و دولت فقط بر آن نظارت كند. تجربه ثابت كرده كه دولت هيچ وقت مجري خوبي نبوده است. ساعات كار بين هشت صبح تا چهار بعد از ظهر مشكل كشاورزي را كه 24 ساعته كار مي كند، حل نمي كند.
غني سازي گندم از طريق استفاده از كود مناسب تا چه اندازه اهميت دارد؟
ما به عنوان مسئولان وزارت جهادكشاورزي، مسئوليت تامين سلامت جامعه را نيز برعهده داريم، زيرا اگر اموري چون غني سازي گندم توسط وزارتخانه به درستي انجام شود، مشكلاتي همچون كوتاهي قد و پوكي استخوان حل مي شود.
در زمينه توليد كود چه مشكلاتي وجود دارد؟
شوراي اقتصاد در مورد كود سياستهاي نادرستي را تصويب كرده است. در سال 1383 اوره را از عربستان به قيمت هر تن 270 دلار خريديم ولي آن را از پتروشيمي كيلويي 38 تومان مي خريم و به اين دليل شركت پتروشيمي ديگر رغبتي بر سرمايه گذاري در زمينه كود نشان نمي دهد. سال گذشته علاوه بر توليدات پتروشيمي، 503 هزار تن كود اوره به كشور وارد كرديم و اين در حالي است كه شركت پتروشيمي مي تواند با نيمي از اين پول ظرفيت توليدات خود را دو برابر كند. ظاهرا لذتي كه در واردات است در توليد داخلي وجود ندارد. تا چه اندازه با توليد كودهاي مايع موافقيد؟
از هر نوع كودي كه توليد را افزايش دهد حمايت مي كنيم به شرطي كه كيفيت بالايي داشته باشد. در زمينه بهبود كيفيت نيز با سازمان بازرسي در حال مذاكره هستيم تا خودمان بتوانيم مسئوليت كنترل كيفيت را برعهده بگيريم، زيرا اكنون نظارتي بر كودهاي غيريارانه اي وجود ندارد.
ارتباط موسسه خاك و آب با شركت خدمات حمايتي به چه صورت است؟
ارتباط ما به صورت فني و علمي است و هر گونه سوال علمي كه در اين زمينه داشته باشند، پاسخگو هستيم.
در زمينه تغيير فرمول كود تاكنون جوايز بين المللي متعددي دريافت كرده ايد. اين تغيير فرمول چگونه انجام شده است؟
در گذشته فقط اوره فسفر در كشور مصرف مي شد. فسفر آلاينده كادميم داشت كه براي جامعه سم است. ما مصرف فسفر را نصف و در عوض كودهاي ديگر مانند سولفات روي را كه كود آن به مقدار تقريبا 50 هزار تن در كشور توليد مي شود، جايگزين كرديم. براي افزايش توليدات داخلي به تشويق افرادي پرداختيم كه به هر نحو مي توانستند به توليد كود كمك كنند و به آنها در زمينه فروش توليداتشان اطمينان داديم. در مورد تغيير فرمول نيز فرمول كودي را كه قبلا 100 درصد ازت، 100 درصد فسفر و گوگرد و پتاسيم و ريزمغذيهاي آن صفر بود، به 100 درصد ازت، 40 درصد فسفر، 20 درصد پتاسيم، 10 درصد گوگرد و يك درصد ريزمغذيها تغذيه داديم. همچنين به دنبال اين هستيم كه مقدار يك درصد ريزمغذيها را به چهار درصد و گوگرد را به 40 درصد برسانيم، زيرا ارزش افزوده گوگرد براي كشاورزان از فسفر بيشتر است ولي به دليل عدم ترويج، افراد جامعه از آن بي اطلاع هستند.